تبليغاتX
داروگ کی می رسد باران ...؟
گاه نوشته هایم

خواندم.خواندم و تاسف خوردم...!خواندم و گریستم!

به حال همه،به حال خودم،به حال امام زمانم،به حال رهبرم

فقط یک نکته:اطیعوالله واطیعوالرسول و اولی الامر منکم.

به نامت بنگر

به سختیهایی که او کشید،در 18 سالگی قد خمیده شد،بین در و دیوار...دختر رسول خدا

برای چه؟برای حفظ ولایت،حفظ چادر،حفظ آزادی

به نامت بنگر

"آرمان مهدوی "

این نوشته پاسخی برای کامنت بالا نیست، در این نوشته چند سخن دارم با خودم که شاید این دوست نا شناخته باعث به یاد آوردن آنان شد و از این بابت سپاسگزار ایشانم

دوست عزیز گفتی که خواندی ، گفتی که تاسف خوردی ، گفتی که گریستی و بعد از تاسف و گریستن چه کردی نوشتی که آگاهم کنی نوشتی که من  را به نامم یادآوری کنی اما من در جوابت می نویسم برای خودم .این روزها هرکس خود راحق مطلق می داند و خود را با یکی از شخصیتهای صدر اسلام شبیه سازی می کند من نیز حتما باید به صاحب  اسمم حواله شوم تا بلکه آگاه شوم تا بلکه چند خط شما من را از خواب غفلت بیدار کند ، اما خوب گوش کن بگذار خود از اسمم برایت بگویم اما قبل از هر چیز خود اعتراف می کنم  که کوچکترین ادعایی در مورد اسمم ندارم من تنها یکی از هزاران فاطمه ای هستم که  در گوشه و کنار این کشور زندگی می کنیم و شما زبان به تمسخرش می گشایید و تنها مشکلش را گشت ارشاد می دانید.(به استناد نوشته های وبلاگ این دوست نا شناخته)

از فاطمه دختر محبوب پیغمبر چه می دانیم؟ بعد از پیامبر ابوبکر مزرعه فدک را از او گرفت و عمر با جمعی به خانه اش حمله کرد و در را به پهلویش زدند و او طفل شش ماهه اش را سقط کرد و از آن پس کار او این بود که دست بچه های خود را می گرفت و به بیرون شهر می رفت و در خرابه های بیت الاحزان به ناله و گریستن می پرداخت ، همین ، شاید این تنها دانسته مان هست که مدام برایمان با ناله تکرار شده و همه گریسته ایم برای درد پهلوی فاطمه ، اما  فاطمه این روح بزرگ همه چیز و همه کس پیامبر خدا محمد بود ، پیامبر خدا سال های سختی که آغازش را مرگ خدیجه و ابوطالب رقم زده بودند و سه سالی که باید در شعب ابوطالب می گذراند را در پیش داشت و همه این ها با وجود فاطمه برایش ممکن شده بود فاطمه ای که تنها فرزندش ، تنها دخترش بود فاطمه ای که مادر پدرش بود ، روح بزرگ مرد خدا در کنار فاطمه بود که آرام می یافت ، همه این سال ها فاطمه بود که پدر را یک لحظه تنها نمی گذارد و پدر که همیشه و در هر جایی زبان به تائید و مدح فاطمه می گشاید ، دستش را می بوسد و خوشنودی او را خشنودی خود می داند ، فاطمه همه چیز و همه کس  پیامبر و اینک علی شده بود ،تنها چند سال زیستن در آرامش وسپس دوباره آغاز سختی ها ، زمان وداع با پدر فرا می رسد و فاطمه تنها کسی است که تحمل این وداع را نخواهد داشت اما فاطمه تنها کسی است که پیامبر رفتنش را به او که تنها کسش است می گوید و خود نیز التیامش می دهد و چه تسکینی برای فاطمه بهتر از آنکه از زبان رسول خدا بشنود که اولین نفری خواهد بود که به او خواهد پیوست ،پیامبر آخرین حرفهایش را نیز به فاطمه می گوید اینکه فاطمه قرآن بخوان ،قرآن بخوان.و آنگاه گفت :"خدا لعنت کند قومی را که قبر پیامبرشان را عبادتگاه می سازند" و آنگاه در حالیکه گوئی با خود زمزمه می کند :" آیا برای مستبدان خودکامه ،در دوزخ جائی نیست؟آن خانه آخرت را ما برای کسانی قرار دادیم که در زمین چیره دستی و پلیدی نخواهند و نجویند و نکنند" پیامبر چشم از این دنیا می بندد و فاطمه می ماند با غم مردانی که وسوسه حکومت آنان را حتی از کفن و دفن پیامبر نیز باز می دارد ، اما فاطمه همه سختی های سال های قبل را کشیده تا برای سال های بعد از پدر آبدیده شود اینک علی است که خانه نشین شده است. ابوذز ،انیس پیامبر  و عمار عزیز پیامبر منزوی شده اند و این تنها فاطمه است که از پا ننشسته است این فاطمه است که سوار بر مرکب شب ها به همراهی همسرش علی که پیاده است به دیدار انصار می رود و از حقانیت علی این مرد مورد اعتماد پیامبر سخن ها می گوید این فاطمه است که در به روی عمر نمی گشاید برای نگهبانی از جان علی و وقتی به خواست علی در می گشاید این فاطمه است که سخن پیامبر را به عمر و ابوبکر یاد آور می شود و از جان همسرش محافظت می کند .

"فاطمه از پا ننشست هر چند مرگ پیامبر جانش را آتش کشیده بود و ضربه های پیاپی بر او سخت کارگر افتاده بود و هر چند مهاجران بزرگ و انصار پیغمبر ، جز چند تنی که از شماره انگشتان دست کمتر بودند ، همگی به خلافت جدید رای داده بودند و یا کودتای انتخاباتی سقیفه را پذیرفته بودند.فاطمه دیگر به بازگرداندن قدرت چندان امیدی ندارد و میداند حق علی از دست رفته است و طراحان نیرومند انتخابات که از دیر باز زمینه سازی ها و نقشه ها ی پخته داشته اند بر اوضاع مسلط شده اند ، اما استقرار قدرت و سلطه حکومت و سکوت و تسلیم مردم فاطمه را از مسئولیت مبارزه به خاطر حق و علیه باطل مبری نمی سازد ، باید برای پیروزی هرچند با امیدی ضعیف تلاش کند ، باید با نظام حاکم مبارزه کند ، اگر توانست آنرا مغلوب سازد و اگر نتوانست ، لااقل محکوم . "(علی شریعتی)

آری فاطمه تمام زندگیش برای رسیدن به آزادی و عدالتی که بعد از پیامبر به یغما رفته بود معنا شد ، فاطمه، مظهر " زن مبارز و مسئول " بود و این است آنچه من در فاطمه یافته ام ، من به اسمم می نگرم ، فاطمه نیازی به گریه های من ندارد ، تمام زندگیه فاطمه و همه فریاد ها و اعتراض ها و ناله هایش از زور و ظلم حکومتی بود که به زور خود را بر مردم تحمیل کرده بودند و حقانیت علی را زیر سوال برده بود و چقدر تاسف انگیز بود برای فاطمه که با نام اسلام علی را خانه نشین کرده بودند ، من باز به اسمم می نگرم من از فاطمه شجاعت میبینم و تسلیم نشدن ، امید می بینم و کوتاه نیامدن ، فاطمه سراسر ایمان بود به اعتقاداتش .من به اسمم می نگرم ، اگر این اسم برایم تکلیفی می آورد مگر جز این است که نباید در برابر ظلم ساکت بنشینم.

اما کلام آخر را با جمله ای از شریعتی به پایان می رسانم :"وقتی زور جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید "

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 3:40  توسط فاطمه.م | 

مسیح عزیز ، نامه ات خطاب به همسر مرد پر هیاهوی این روز های ایران راخواندم، اگر چه نباید منتظر پاسخی می بود اما من چند روز صبر کردم تا لااقل امثال خانم رجبی یا طرفداران طیف ایشان که سری در این دنیای مجازی دارند پاسخت گویند ، اما بی فایده بود پس دست به قلم شدم تا من به عوض آنان برایت بگویم .این جوابی به حرفهایت نیست که صد البته نمی توانم خود را جای آنان تصور کنم فقط حرفهای دختریست که گمان می کند این طیف را به خوبی می شناسد ، البته اگر نه این چنین است من نیز منتظر جواب خواهم بود.

مسیح عزیز ، زمان زیادی نیست که پا از وطنت بیرون گذاشته ای و هر روزت در غربت نیز با پیگیریه اخبار کشورت و نوشتن برایش سپری شده ، پس گمان نمی کنم از حال و هوای ایران دور شده باشی ، زنان امثال همان زن مورد خطاب تو چند سالیست که واقعیت هایی را می بینند که زیاد خوش به باورش ندارند ، مدتهاست که هم جنسان خود را نه در پشت ،بلکه در کنار و حتی جلو تر از شوهرانشان می بینند حسشان را نمی دانم ، اما تو شاید خوب بدانی ، تو که لطف چند تاشان در مجلس هفتم نصیب حالت شده بود ، اما نه من نیز به یاد دارم همانان بودند که در مجلس هفتم چقدر پیگیر لایحه حمایت (حقارت) خانواده بودند ، گمان می کنم عشرت شایق بود که گفت "من اگر یک روز هم از نمایندگیم باقی مانده باشد این لایحه راتصویب می کنم" دیگرانی چون نفيسه فياض‌بخش و فاطمه بداغي هم از جمله زنانی بودند که مصر بر این لایحه ، آری در میان مردم ، در زندگی های مردم چه می گذشت و آنان در جایگاه نمایندگیه ملتشان چه تصمیماتی را که عملی نمی کردند ؟ این طیف تقلید مجتهدانی را دارند که همگی از دم رای به خلاف بودن کار زن در اجتماع ، در کنار مردان می دهند و چند تایی که تخفیفی قائل شده اند یک پله کوتاه آمده و در اجتماع بودنش را با هزار اما و اگر رضایت داده اند .اما همگی در این قول که وزارت مساوی ولایت داشتن است از روی خلاف بودن ولایت زنان بر مردان ، وزارت را برای زنان حرام دانسته اند ، اما آری در کمال نا باوری دیدیم که حرف مرجع تقلیدشان را نیز نادیده گرفتند ، پس به چه باید معتقدشان بدانیم ؟!بارها که به نفعشان بود همان اسلام وارونه شان را سپر خود کردند اما اینبار نه نتها اعتنایی نبود بلکه برای توجیه بودن زنان در کنار مردان وزیر آنچنان دلایل دونی آورده شد که از همان اول فاتحه اینچنین در صحنه بودن را خواندیم.

مسیح عزیز این جدیدترین ادعای این طیف هست ، "سرپرست مركز امور زنان و خانواده رياست‌جمهوري:بايد به دختران‌مان آموزش دهيم كه همزمان با درس خواندن، ازدواج كرده و در بحث ازدواج نيز به تكاليف خود بيشتر توجه كنند تا بحث حق و حقوق" آری سر زیر برف کنیم ،نبینیم و نشنویم، مثل همان وقتهایی که از زندگی جز دنیای عروسکهایمان نمی دانستیم و فقط تکالیف خانم معلم را مشق می کردیم ، باشیم .چه توصیه ای !!خانم سجادی تکلیفمان چیست؟چند برگ پشت سر هم و ریز بنویسیم برایتان کفایت می کند؟خانم سجادی از کدام حق و حقوق سخن می گویید؟ مسیح خوب گوش کن این حرف را یک بار نخوان ، بار ها بخوان ، آنقدر که از بر شوی آنقدر که لحظه ای فراموش نکنی که در کشورمان زنانی در مسند نیمچه قدرت داریم که نه تنها قرار نیست خیری برسانند بلکه هر لحظه باید در هراس شرشان نیز باشیم ، مسیح همه این حرفها را گفتم که حرف آخرم این باشد که تا حال اگر پنهانی و در سکوت قانونی برایمان می نوشتند و به تصویب می رساندند ، زین پس اینگونه نخواهد بود ،وقاحت به جایی رسیده که علنا حکم خفه شدن در برابر حقوق می دهند ، وضعیت به مراتب از چهار سال قبل نیز برایمان دشوارتر خواهد بود ، آنان تاب تحمل شنیدن صدای متفاوت از هم جنسان خود را ندارند و قصد آن دارند با قانون به سراغ همانانی بروند که ادبیات جدیدی را در کشورم به صحنه آورده اند ، آری آنان این ادبیات را بر نمی تابند چون آنقدر بی آلایش و صمیمی از دلهای صاحبانشان بر جان های تک تک ما فرو می نشیند که راه مقابله با آن نمی دانند ، پس مسیح هم تو و هم همه فعالان حقوق زن نباید کوچکترین سکوتی را روا بدانید آگاهی دادن به جامعه ای که هر روز بر بسته بودنش قدمی بر می دارند برایتان اجبار است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:53  توسط فاطمه.م | 

22خرداد ، تقریبا چهار ماه قبل ، چه زود گذشت !!! چه آسان گذشت!!چه بی سرو صدا گذشت !

5سال ، 7سال ، 12 سال ...

این اعداد نه که سال های زندگی باشد اینها ، همه حکم هایی هست که این روزها بر پرونده اصلاح طلبان نقش می بندد ،کم است!!! قبول کنین که کم است برای کسانی که اتهامشان براندازی بوده و کودتای مخملین ! در عجبم زمان جنگ ایران و عراق ، آری همان دفاع مقدس که نه تنها عراق بلکه دنیا در مقابلمان ایستاد و قصد براندازی انقلابمان را داشت من گمان کرده بودم معنای براندازی را خوب دریاقته ام اما نه انگار می شود با قلم و کاغذ هم همین اتهام را خورد ، ذهن منحرف و فریب خورده آمریکا و قلم هاشان جاری ، آنان که همچین نیتی داشتند چرا همان 8سالی که نصفه قدرتی در دست داشتند و هر کدام معاونی و وزیری و سخنگویی و نماینده مجلسی بودند کاری نکردند ؟! در عجبم قلم زید آبادی و قوچانی همان هشت سال اصلاحات هم خشک نشد و نوشت و نوشت و مانند همیشه اش نگاه نقادانه را تصویر کرد، اصلا همه اینها به کنار آنان قصد بر اندازی داشتند و این چهار سال هم از کوششی دریغ نکردند ، عجب ناشی و سست عنصر بودند که کمتر از 20% را با افکار خود همراهی دادند .

بعد از انقلاب فخر امنیت و فخر ارتش 20 میلیونی و سپاه و بسیج را به عالم و آدم داده ایم اما اینک کشورم قرار بود تنها با قلم 10-20 نفر بر انداخته شود این طنز است یا مرثیه؟

تناقض پشت تفاقض ، ملوانان انگلیسی به عنوان تجاوز به خاک وطنم دستگیر می شوند ، افشار و ریس به عنوان جاسوس محاکمه می شوند و در کمتر از چند روز مورد لطف  نظام و رئیس جمهور قرار می گیرند و آزاد می شوند ، پس تکلیف قوه قضائیه مستقل این وسط چه شد که این روز ها هی به رخ کشیده می شود ؟ این ترحم و مهر ورزی به بیگانه است یا ترس و تهدید از جانب بیگانه ؟!

کشور من کشوری مسلمان است ، کشور من کشوری آزاد است ، کشور من کشور مقتدر منطقه است ، نه اشتباه نکنید فرهنگ های زندگی هامان را دوباره ورق بزنیم تا ترجمه جدید مسلمانی و آزاد بودن و اقتدار را دریابیم.

در خبر ها خوانده ام که قرار است از کتاب های تاریخ سرگذشت شاهان گذشته حذف شود ، تصمیم به حقیست چون با وجود تاریخ معاصر که روی تاریخ پادشاهان گذشته را به خوبی سفید کرده دیگر جایی برای قطور کردن و دوباره خوانی ها نخواهد بود .

چه بپذیرید و چه نپذیرید چه به مذاقتان خوش آید و چه تلخ، باید تسلیم خواست اکثریت شوید ، بدانید که تاریخ این  روزهای کشورم را موج سبز ورق می زند ، نیازی به ترسیدن نیست شما که ادعا دارید 70% تائیدتان کرده اند ، شما که گمان می کنید روشنفکران و بر اندازان و مخالفان را همه در بند کرده اید، شما که سر هر کوی و برزنی را با مامور قرق کرده اید ، به نظاره بنشینید تا ببینید این موج سبز چگونه به جای قوچانی و مومنی و زید آبادی و بسیاری دیگر خواهد نوشت ، چگونه جای نبوی و فراهانی و ابطحی و حجاریان را پر خواهد کرد و چگونه زندگیش را از چنگ ظلم به سلامت رد خواهد کرد.

 

خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن                                  گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن

ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست                              عالمی داریم در کنج ملال خویشتن

سایه دولت همه ارزانی نو دولتان                                        ما سری آسوده خواهیم زیر بال خویشتن

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 1:17  توسط فاطمه.م | 

برای مسیح عزیز، هم وطن و هم نسل خویش

آخرین حرفهایت(masihalinejad.com/?p=799) را دیشب خواندم ، مثل تمام نوشته هایت بدون مکث از اول تا آخر خواندم تا شور تلخی که تو در نوشتن داشتی من نیز در خواندن تجربه کنم، اما اینبار حرفهایت کمی برایم نا آشنا بود ، حرفهایی می نویسم برایت نه از باب مخالفت با تو بلکه از باب آرام کردن دل پریشان و ناراحتت که این روز ها با تمامی وجود حال و هوای همدیگر را می فهمیم.

مسیح عزیز ، من نیز چون تو و همه هم نسلانم بی قرارم ، بی قرارم از اینهمه ظلمی که بر ما روا می دارند، بی قرارم و هر بار که تصویر بسته خنده هایی را می بینم که کشته شدگان انتخابات خونین را طرفدار خود تلقی می کند ، داغ می کنم ، آشفتگیم صد چندان می شود وبرای هزارمین بار تصویر چشمان زل زده ندا به سراغم می آید، پر از کینه می شوم و پر از نبخشیدن ها ، به صبوریت حسودیم می شود چون من مدتها قبل تر از تو به فکر کار همان خبرنگار عراقی افتاده بودم ، از نکوهش پرتاب کفش، خود بارها سخن گفته بودم ، اما چشمان ندا و باقی شهدایی که هر روز انکار می شوند و تنها اسمی از آنان برایمان مانده نمی توانست جای هیچ منطق و عقلی را برایم پر کند ،من هر بار با دیدن دروغ های وحشتناک لبریز از نفرت می شدم و اینگونه زندگی کردن را نفرین می کردم،مسیح عزیز ،من حال حرفهایت را مدتها قبل داشته ام ، این صحنه ها را می دیدم و سپس آنچه بود همه، لبخند های حجاریان و نبوی و حرف های خاتمی  و موسوی و چند کلام از منتظری و صانعی که مثل کوه بر سرم آوار می شد،آرامش... آرامش... آرامش ، دیوانه کننده به نظر می آمد بعد از آنهمه تنفری که در دلم جا داده بودم ، اما لحظه ای طول نمی کشید که با همان آرامش دیوانه کننده دلم آرام می شد ، دیروز با تصاویر و حرف هایی سقف بی قراری هایم لبریز شده بود اما امروز خود را خالی از کینه می دیدم،با حرف های میر حسین لبریز از زندگی کردن شده ام ، نه نبخشیده بودم ، فراموش نکرده بودم حتی دوباره چشمهای ندا به سراغم آمده بود اما اینبار نه به آشفتگی بلکه با آرامش تمام ، مسیح عزیز من و هم نسلانم برای ادامه این راهی که تنها کس و تنها سلاحش مردم و منطق هست نیاز به آرامش دارد . این کشور، این مردم ،حتی با همه آنانی که روز قدس مشت به سوی میر حسین کشیده اند وطن و هم وطنانم هستند ، نباید این بازی حکومتیان ما را ازهم وطنانمان کینه ای کند ، ما راه سبز را آغاز کرده ایم نه از برای انتفاضه بل برای حرکت، ادامه این راه صبوری صد چندان و دلی بی کینه می خواهد نه از برای نبخشیدن بل از برای تمییز رفتارهای حق  از ناحقی که بالاخره باید روزی آن سیاه دلی ها را کنار بگذاریم و یاد بگیریم که تحمل هم وطنانمان را داشته باشیم و دوستشان بداریم ، ما بایداولین مشق های قانونمداری  را با همین قانون نیم بند آغاز کنیم ، باید همه باور کنیم که زمان اینکه به اسلحه و زور حرف خود پیش بریم به پایان رسیده و اکنون که به این دو ما را سرکوب میکنند باید صبوری کرد و نشان داد که این دو کارایی خود را از دست داده ، ما باید مباهات کنیم به راهی که رهروان آن رفتاری غیر از رفتار زورگویان در پیش گرفته اند.

آنها فرمان شلیک صادر می کنند ، آنها به ضعیف ترها تجاوز می کنند ، آنها دستور دستگیری صادر می کنند ، آنها حکم اعدام برای کسی که نه قاتل است و نه مبارز مسلحانه کرده ، صادر می کنند و ما در مقابل این همه ایستادگی می کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:54  توسط فاطمه.م | 

با چه حسرتی آرزوی نشستن در پشت صندلی های سه نفره کلاس را داشتم دغدغه روز اول مهر کلاس بندی و دلشوره جدا شدن از دوستی که مدتها بود رفیق خاله بازی هم بودیم ، اعتنایی به اشک ها و ناراحتی هایمان نبود، اولین ظلم را تجربه می کردیم و خانم ناظم برایمان در حکم جلادی بود که ما را از هم جدا کرده بود، چه معصومانه به هم دلداری می دادیم که زنگ های تفریح ،حیاط وعده گاه با هم بودنمان خواهد بود، همه به صف دست به سینه با دلی غمگین به طرف کلاسی تاریک و کوچک روانه شدیم اولین کار کنار زدن پرده هایی بود که معلوم بود تازه شسته شده اند رنگ و رو رفته بودند و چروک ، چه دعوا و همهمه ای راه انداختیم برای نشستن کنار آشنایی ، تا غنیمتی باشد برای جبران ظلمی که روا داشتند ، کلاس آنقدر پر است که فاصله مان با تخته سیاه و میز چوبیه معلم و در که همه در یک ضلع دیوار هستند، شاید یک قدم بیشتر نباشد و یک تک صندلی و سطل آشغال هم روبروی در که هر بار با باز و بسته شدن در جابجا می شدند، بر پا ، معلم می آید تا او نیز اولین خودکامگیش را با جابجا کردنمان بر اساس قد به نمایش بگذارد، هر چقدر تلاش میکنی قدت را به دوستت برسانی بی فایدست ، تو محکوم به نشستن در ردیف اولی و کنار یک غریبه ، چقدر اون لحظه دلت خواست بغل مامان زار زار گریه کنی اما نه یاد حرف مامان می افتی که دیشب بهت گفته تو دیگه بزرگ شدی داری میری مدرسه دیگه نباید گریه کنی ، معلم نه مانند کارتون ها و نه مانند قصه های شب مامان ، نه می خندد و نه مهربان است ، خسته تر از آنست که گمان کنی امروز اول مهر است ، و خیلی خشک و جدی شروع به گفتن از سگ و گربه ای می کند که یکی از آب می پرد و دیگری لباس کموا را نیست می کند ، چهار صفحه .یک در میان .یکی با مداد سیاه یکی با مداد قرمز. تمیز. مرتب ، اینها مشق اول مهر تو هست ، که فردا قرار است بی رحمانه و بی توجه ،خودکار قرمز معلم به نشانه تائید زیرش بخورد.

اول مهر هر سال در کلاس های خفه و تاریک و مملو از جمعیت تکرار شد، یکی نسل انقلاب خطابمان میکرد ودیگری نسل سوخته، فرقی هم نمی کرد هر کس با ادبیات خود بودنمان را توجیه می کرد و ما جز قانع شدن چاره دیگر نداشتیم ، سال های مدرسه و دانشگاه گذشته و امسال اولین مهر من هست که دیگر جایی در کلاس های مدرسه و دانشگاه ندارم ، اما عجیب است که بیشتر از سال های قبل امروز برایم سخت گذشت ، امروز اول مهربود ، خواستم با تکرار خاطراتم و دغدغه های کودکیم لحظاتی از دغدغه های امروزم بکاهم اما من عجیب متنفر شده ام از واژه مهر ورزی و خاطرات چیزی جز بی مهری ها را یاد آوری نمیکند، هم نسلان من مهرش را با جنگ آغاز کرده ، صدای زنگ آژیر خطر را بهتر از زنگ مدرسه به خاطر دارد ، شعر های کودکیش هم همان علی کوچولویی هست که باباش رفته جبهه ،امروزآغاز مهر بود و من هیچ از مهربانی حکومتم به یاد نمی آورم ،امروز تنها یک سوال مهر پرسیدند و من هزاران سوال از بی مهری هایشان داشتم ، امروز چقدر دلم می خواست به مدرسه بروم و اولین انشاء "تابستان خود را چگونه گذرانده اید" را با صدای بلند بخوانم ، امروز چقدر دلم می خواست سوال مهر را من از رئیس دولت (؟) می پرسیدم ، امروز چقدر دلم می خواست در دانشگاه بودم و اولین سوال همه اساتید را که سرسری می پرسند چه خبر ؟من جوابشان می دادم ،امروزسالروز تولد بغض متولد یک مهر بود و امسال شاید روز تولد تنفر او،امروز سالروز خنده هایمان بود اما کسی دیگر شاد نبود.

پ.ن: این لینک تمام خاطراتمون رو زنده میکنه ،شاید تلخیه مهر امسال رو هم برای لحظاتی از یادمون ببره

http://kntoosi.com/1388/06/29/post-12018/

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:48  توسط فاطمه.م | 

ندا نترس ، ندا نترس ، ندا نترس

اینجا هوا ابریست ، خیال باریدن ندارد که آرام شود ، از صبح رعد و برق و غرش های هراسناک بیشتر و بیشتر می شود ، اینجا تاریک تاریک شده است ، هوا دلگیر است و بیشتر هراسناک ، پرده رو میکشم ، در رو می بندم چراغ ها رو روشن میکنم تا هراس بیش از این در دلم جولان نده ، اما هنوز صدای غرش هر از گاهی من رو به خودم می آره ، اینجا چقدر سرد شده ، مگه هنوز تابستون نیست ، چرا من اینقدر می لرزم؟!

ترس تمام وجودم رو گرفته ، ترس از اینکه فردا چه خواهد شد ؟ هنوز تفنگ در دستان دشمنان دوستیست ، هنوز فتوا بر کور کردن چشم فتنه می دهند ، هنوز قرار بر باور کردن نداهایمان نیست ...

ندا بمون ، ندا بمون ، ندا بمون

ندایم تو باید بمونی ، تو خوب می دانی که من در مقابل این ابزار اهریمنیه بنیان کن جز تو ندای دلم را ندارم ، ندایم تو باید بمونی ، بمون تا بهم ثابت کنی که اگرچه به زمین نشستی و اگر چه غرق در خون شدی اما هنوز تنها تویی که آرام نشدی ،  هنوز آخرین تصویرم از تو همان چشمان باز و زل زده است که فریاد ماندن سر می دهد

فردا فریاد ما ندای حق خواهد بود ، از تو وجدانی برای شنیدن و باور کردن نمی خواهم بلکه فقط می خواهم اینبار آنقدر وجدان داشته باشی که تفنگت را زمین بگذاری 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:41  توسط فاطمه.م | 

"رفتن" واژه بس غریب این روزهایم ، باید خوشحال بود از ایرانی که این روزها برایمان ماتمکده شده لااقل تو رها می شوی ، اما ... نه ، اما و اگر ها همه بیهوده است ، وقتی نفر اول کنکور و طلای المپیاد را در زندان کرده اند ، وقتی دانشجویان برتر علمی همه را ستاره دار می کنن ،وقتی همه امکانات فقط برای خودی ها مجاز است و غیر خودی حق حیات نیز ندارند، چه دلیلی را باید برای ماندن موجه دانست ؟

شاید فردا از غربت بنالی ، نه شاید دوری عزیزانت دل مهربانت را به درد آورد ، اما بدان که دل آنهایی که اینجا جا می گذاریشان لحظه ای لب از دعای به سلامت بودنت خاموش نخواهد شد و چشم انتظار آمدن به آغوش مادر مهربانت خواهد بود حتی اگر سرزمین من و تو آنی نباشد که سرفرازیت را قدر داند.

نمی دانم روزهایی که محتاج بودنت خواهم بود را چه خواهم کرد ؟ عجب روزهایی را سپری می کنم و کلمه به کلمه جمله شریعتی را وقتی گفته "صبر کردم ،صبر کسی که خار در چشم و استخوان در گلو دارد" می فهمم و زندگی می کنم ، اشک هایم همه از سر ناتوانی از گفتن این است که دیدن دوباره ات را به انتظار خواهم نشست.

قاصدک ، غم دارم،

غم به اندازه سنگینی عالم دارم .

قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی،

و به تنهایی خود در هوس عیسایی،

و به عیسایی خود ، منتظر معجزه ای غوغایی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 3:20  توسط فاطمه.م | 

من تنها یک راویم.

آخرین تصویری که از تو دارم ، روزی که در دانشگاهمان برای مناظره حضور داشتی من مچبند سبزی در دست داشتم اما برای تک تک حرف هایت هورا می کشیدم، تو طرف کروبی بودی اما چه صمیمانه با زیبا کلام همکلام شده بودی و فریاد هایمان را تو به رشته سخن می آوردی

آخرین جمله ای که از تو به یاد دارم ، وقتی ما شور حرف های نگفته مان را شوق گفتن داشتیم رو به همه ما کردی و با چهره ای آرام و خنده ای بر لب گفتی که :"خیالتون راحت من جای همه تون اینجا حرف می زنم"

آنروز تو خیالمان را با حرفهایت  راحت کردی اما خیال این روزهای تو در چه حالیست ؟بی قراریت را چه کسی آرام خواهد کرد؟

آنروز اولین بار بود که می دیدمت اما از روزی که در بندت کرده اند روزی نیست که حرفت را تکرار نکنم و چهره آرامت را به یاد نیاورم .

به دنبال حرفی ، کلامی هستم تا تو را در خیالم آرام کنم ، می دانم که تو به اندازه من بی قرار نیستی ، و این تقلای من برای تو، بیشتر برای آرام کردن خودم هست تا رها شوی و دوباره خیال نا آراممان را آرام کنی .

 

  خبر رسیده كه باران، درشت

خواهد بارید،

خدا برهنه خواهد شد.

مگر نمی‌بینی

كه قلب من سبز است،

و حالتی دارم،

كه آب و آتش دارند...»

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 2:3  توسط فاطمه.م | 

تکرار دادگاه های نمایشی و اعتراف های مزحک به خنده ات وا می دارد ، قه قهه میزنی و به تمسخر میگیری این بی دادگاه ها را ، اعتراف ها را تشبیهش می کنی به اعتراف اینکه زمین صاف است ، معترف را دلسوزی می کنی ، همه حق را به راه و روش خود می دهی ، اما اندکی بعد در خلوت بغضت فغان میکند ، چراهایت آغاز می شوند و این ابتدای لغزشت به پرتگاه نا امیدست ، تازه حرف های معترفان را مرور می کنی آقای موسوی ما رافریب داده ای ... سر و تنت را به در و دیوار می کوبی اما نه ، هیچ چیز سر سازگاری با تو را ندارد ، به جای شکستن آنچه در سر می پرورانی دیوار زیر پاهایت خرد می شود، چه کسی جواب بهترین روز های جوانیه از دست رفته ام را خواهد داد؟چه کسی جواب خانواده هایمان را خواهد داد؟... ؟؟؟... همینطور پیش می روی قرار نبود انتخابات تائید بشه ، قرار نبود حکم رئیس جمهور تنفیذ بشه ، نه قرار نبود تحلیف به اون آرومی در جایی که به نام ماست برگزار بشه ، نه قرار نبود ... همه این قرار ها بی قرارت می کنند ، قرار نیست موج میلیونیه سبز ها ارام گیرد مگر خواسته نا به جایی دارند که بترسند از آنچه می خواهند، اما لیست 69 نفره میخکوبت می کند، مگر چه کرده بودند؟همه از شکنجه های غیر قانونی می گویند همه از زندان کهریزک می نویسند و به نا گاه سخن از تجاوز به میان می آید ، نه قرار نیست کسی باور کند ، تکذیب ها سرازیر می شود ،رئیس مجلس چه قاطعانه این ادعا را رد می کند ، اما این حرف ها برایت کافیست تا حساب کار دستت  آید که نباید گیر نا کسان بیافتی و این همه در سکوت تو معنا می شود و در نا امیدیه تو از پس گرفتن انقلاب پدرانت تجلی می یابد، نا امید  شو ، به هر قیمتی که شده نا امید شو و هیچ نگو ،آقای مهاجرانی ، آقای سازگارا ، خانم عبادی ... شما نیز بس کنید ما را به حال خود رها کنید تا چون همیشه گم شویم در روزمرگی هایمان و فراموش کنیم که به تنگ آمده بودیم از قتل عام علایقمان، خانم رهنورد ، آقای موسوی مقصرید ، قبول کنید که جنایت بزرگی در حق همه ما کردید که به ما امید دادید ، اینکه جماعت خواب زده را بیداری بخشیدید و هویتشان دادید کم جرمی نیست ، نا امید شو، آنقدر نا امید شو که نشنوی نازک افشار که به اتهام جاسوسی علیه کشورت دستگیر می شود محکومیتش یک هفته به طول نمی کشد و آزاد می شود ،آنچنان ناامید شو که یادت برود آن صدایی که در گوشت زمزمه کرد" آنان به هر وسیله ممکن فقط به دنبال نا امیدیت هستند"، آنقدر نا امید باش که بی خیال سیاست شوی ، نا امید شو و یک" به من چه" فریاد کن تا خیال همه را راحت کنی ، آنقدر نا امید باش که دیگر سراغی از خدا هم نگیری.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:43  توسط فاطمه.م | 
چند روزی از اعتراف بزرگان اصلاحات می گذرد ، آنان چه مظلومانه فریب خورده اند و چه با شهامت به گناه خود معترف شدند من نیز به تاسی از این بزرگان قصد اعتراف دارم گرچه همه حرف های آنان در بند بود اگر هم شک و شبهه ای باشد متوجه آنان است و نه منی که آزادانه تر از همیشه به نوشتن این سطور روی آورده ام.
 من در حضور پیشگاه خدا و نه دادگاه های صوری و در حضور همه ملت و نه جمعی از خودی ها اعتراف می کنم که فریب خورده ام ، من در تمام ربع قرن حیات خود به راه خطا بوده ام ، من با تمام شجاعت اعلام می کنم که همه باور هایم در مورد حکومت اسلامی به غلط بوده ، من چه کودکانه فریب واژه مردم سالاریه دینی حکومتم را خوردم ، عجب کلمه تاریخ مصرف داری ، به هنگام تهدید و خطر کیمیایی هستیم بی مانند و به هنگام قدرت و بی نیازی خس و خاشاکی که مستعد اخلال بر ضد امنیت عمومی است . من اقرار به گناه کاریم می کنم گناهی نا بخشودنی که حکومت اسلامی کشورم را مطابق حکومت زمان علی می دانستم و چه اشتباه بزرگی که اسلام را همان آموزه های قرآن می دانستم . درست از وقتی به یاد دارم پدر و مادر در گوشم خواندند که حکومت کشورم به حق است و قابل دفاع ، بعد تر ها نیز خود بسیار از الهی بودن حکومت پیامبر و علی خواندم ، عجب تساوی ای را برایم تعریف کردند ، چقدر جای شعف داشت باور این تساوی ، هر باری که تساوی همیشه به نفع حکومت الهی سنگین می شد کلی وزنه توجیهیه زمان و روزگار و دنیای جدید داشتم که به سرعت آن سنگینی را جبران می کرد جای تردیدی وجود نداشت و هر چه گفته می شد بدون لحظه ای تردید جزو باور هایم می شد، اما اینبار اتفاق دیگری افتاد ، اینبار خودم ، دوستانم همه مردمی که می شناختم به راه خطا رفته بودیم ، مگر می شود؟ من چون همیشه تمام ملزومات را چک کرده بودم امکان ندارد اشتباهی شده باشد ، مگر می شود که خط بطلانی کشید به همه مردم ؟ تردید هایم آغاز شد هزار بار اتفاقات را مرور می کنم تا جایی که اراده ملت از حکومت کشورم ، حکومت اسلامی- الهی لغزیده پیدا کنم ، اما نه اینبار انگار حکومت کشورم به قواعد پایبند نبوده ، زود است برای بی اعتمادی به حکومتی که از وقتی چشم گشوده ام باورش داشتم صبر میکنم حتما اشتباهی رخ داده ، من برای نجات باورهایم به حکومتم اعتماد می کنم و خواسته ام را می گویم اما عجیب این حکومت بی طاقت شده ، چه شده است بر این حکومت رئوف اسلامی که اینچنین بر مردمش بی رحمانه اسلحه را نشانه گرفته است؟ دیگر نمی توانم افسار تردید هایم را نگه دارم به نا گاه از دستم رها می شود و همه باور های صادقانه ام را زیر استبدادش له می کند تلاش بی فایدست دیگر کاری از من برای من ساخته نیست ، حتی دیگر احتیاجی به جمع کردن خرده باورهایم نیست اما لحظه ای درنگ کن انگار هنوز چیز هایی مانده تا دل خوشم کند ، حکومت الهی همچنان بر فراز باورهایم خودنمایی می کند ، بارقه ای از امید من را نجات می دهد از آن گردباد ویرانگر ، وعده الهی حق است و قرار نیست حکومت ظالم پا بر جا بماند .
سراغ دادگاهی می گردم تا به واسطه اعتراف هایم زندانیم کند و اندکی شکنجه اما نه، مگر نه اینکه من به واسطه در بند بودن به این آگاهی ها معترف شده ام آری ، ایران امروز من در حکم سلول زندانی است از برای ما خس و خاشاک .اما با اعترافاتم منتظر رهایی از زندان نیستم که ارزشی نخواهد داشت بلکه اینبار اعترافات من باید حصار های زندان را برایم بی معنی کند و از بین ببرد هم دور می نماید هم نزدیک ، اما اندیشه شکستن حصارها زندگی را شاید ممکن کند.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 23:16  توسط فاطمه.م | 

دکتر علی شریعتی : در تاریخ ، بیش از سه جبهه جنگ ندارد

قاسطین : قدرتهای آشکار ضد مردم ،

ناکثین : عناصر دوست اما خیانتکار،

مارقین : متعصبان قربانی جهل و بازیچهء بیگناه جور!  


اين روزها براي همه ما دانشجو ها و دانشگاهيان به نوعي تلخ گذشته اما سهم عده ای از این رنج و عذاب بیشتر از سایرین بوده ، آنانی که بی محابا از سال های جوانیشان ، به ستیز اجبار و نا عدالتی ها رفته اند و حاضر نشده اند هویت انسانی شان را نا دیده انگارند.

اميدوارم در پس اين روز هاي سخت ، روز هايي سر شار از خوشي و آزادي و سربلندي براي دانشجو و دانشگاه و البته براي تمام مردم سرزمينمان باشد و به زودی دانشجو  هویت و آرمان هایش ، که به یغما برده اند را باز پس گیرند.

نه!
هرگز شب را باور نكردم 
چرا كه در فراسوهاي دهليزش 
به اميد دريچه اي 
دل بسته بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 15:27  توسط فاطمه.م | 

هر موقع با اتفاقی یاد انقلاب و زمان شاه افتادم بی اختیار یاد حرفها و خاطرات پدرم می افتم که از خفقان اونروز میگه ، از روزهایی که سیاهی آنچنان بر زندگی ها سایه افکنده بود که کسی را توان تحمل نبود و آن شد که انقلاب با آن عظمت و شکوه به وقوع پیوست ، نمی خواهم از انقلاب بنویسم و یا از مشابهت این روزها با روزگار انقلاب که اگر نزدیکی ای بود من نمی توانستم این نوشته ها را _هر چند در این نا کجا آباد_برای خودم بنویسم ، از همین رو امروز قصد دارم قلم و اندیشه ام را آزاد بگذارم تا هر چه می خواهد جولان دهد و خیال نا آرامش را آرام کند.

 قلمم می خواهد از خشکاندن قلم هایی بگوید که مدتی است همگی به صلیب کشیده شده اند و گلایه کند از تنها قلم جاری که بی محابا می تازد و یکسویه و بی حریف به ماندگاری سیاهکاری هایش فخر فروشی می کند ، قلمی که اینچنین او را بیش از پیش گستاخ در نوشتن کرده است .اما اندیشه ام بیشتر می خواهد از صاحبان همان قلم ها بگوید که به ناروا محبوس شده اند و آزادیشان در گرو اعتراف به جرم کرده و ناکرده است اعتراف به همه اندیشه هایی که همگی در جهت سامان دادن به کشور و مردمانش بوده و حال باید به جرم توطئه برای کشور منکر آن اندیشه ها شوند.نمی توانم بیش از این به قلم و اندیشه ام فرصت سخن بدهم خودم هم حرفی برای گفتن دارم ، این چند روز زبان در کام فرو برده ام تا مبادا از ندا بگویم ، نه فقط ندا از همه آن بیست نفری که رفتند ، از همه آنانی که در حکم انسان و یک شهروند جمهوری اسلامی بودند.امنیتی که سال های بعد از انقلاب اینچنین داشتنش را فریاد کرده ایم نباید نمودی اینچنین برایمان داشته باشد .من حرف بسیار برای گفتن دارم من می خواهم از مردم سرزمینم بگویم که این روز ها به ناحق باتوم خوردند و این تراژدی ماجرا بود که مردم سرزمینم توسط مردم خودم ضربه خوردند و زخمی شدند و کاش این زخم ها همه به زخم ظاهری تعبیر می شد که علاجی می بود اما زخمی که بر روح تک تک ما ماندگار شد زخم بی اعتمادی و فریب خوردگی بود و بعید میدانم صحتی بتوان برایش تعریف کرد.حرفم از موسوی و رهنوردی است که بزرگترین جفاها در حقشان شد و جفا در حق آنان مساوی بود با جفا به تک تک مایی که اعتماد کرده بودیم به هدفشان و راهشان، این روز ها حرفهایم تمامی ندارد و اتفاقات پیش آمده قلمم و اندیشه ام و خودم را لحظه ای به حال خود رها نمیکند و تنها شاید خواندن هزار باره حرف های میر حسین باشد که این سه را آرام کند ومن را امیدوار به آینده . آینده ای که برخاسته ایم برای ساختنش و به این راحتی ها نباید از پا بنشینیم.

"امید به آینده رساترین اعتراض ماست.
غیر ممکن است که لطف خداوند مردمی را که با نیت‌های پاک ادای وظیفه می‌کنند تنها بگذارد امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. ..برای رسیدن به چنین هدفی جا دارد که ما حتی به جسد قانون احترام بگذاریم ما به دنبال آینده‌ای هستیم که در آن همان کسی که خواهر و برادرمان را در خیابان‌ها کتک زده است، سعادتمندتر، معنوی‌تر، سالم‌تر و زیباتر از امروز زندگی کند".

 الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا. کسانی که در راه خدا می‌کوشند خداوند آنان را به راه‌های خود هدایت می‌کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 15:55  توسط فاطمه.م | 

ساعتها را بگو  بخوابند 

بیهوده زیستن را نیازی به شمارش نیست...

شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:41  توسط فاطمه.م | 

فلک چو شادیه من دید آنهمه بشمرد                  کنون که می دهدم غم همی نپیماید

هیچ چیز سنگینی این لحظات رو نمیتونه بر طرف کنه ، پر از بغض هستم ، غم اینکه چه بر سرمان آوردند یک لحظه رهایم نمی کند ، باور نکردنیست تکرار چهار سال دیگر ، بد کردند با جماعتی که یک بار دیگر اعتماد کردند به حکومت ، بد کردند و با به سخره گرفتن آگاهی مردم نفرین ابدی را برای خود جاودانه کردند ، دیگر هیچ حرفی بغضم را نخواهد شکست بغضم را جاودانه خواهم کرد تا عصیان کنم بر این ناعدالتی ها .در این روزهای پر از دلهره تسلایی جز زنده نگه داشتن اندیشه سبزم نخواهد بود .

امروز را در بهت به سر بردم اما فردا چقدر دلگیر است ، تمام وجودم دردی دارد نا گفتنی .

دو روز هست که sms ها قطع هستن اینترنت بسیاری از شهر ها قطع هست و اکثر سایت ها فیلتر شدن و facebook  و cloob هم چند ساعتی میشه که فیلتر شده شهر در قرق پلیس ضد شورش هست و جولانگاهیست برای موتور سواران ، از چه می ترسند؟ زمانیکه نزدیک به هفتاد درصد تائیدتان کرده اند ترستان از چیست؟ برای همان سی درصد اینهمه تدابیر امنیتی را حاکم کرده اید؟ گیرم که سیاهیه کارتان را با سیاهیه دود موتورسواران پوشاندید سیاهی قلبتان را چگونه پنهان خواهید کرد؟

این متن رو قرار بود دیشب تو وبلگ بذارم اما خوب با کمال تعجب blogfa هم مسدود بود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:47  توسط فاطمه.م | 

وقتی امروز بدون کوچکترین ملاحظه ای بر مچبند سبزم تاختید بیشتر مشتاق بودم اندیشه و آگاهیم را به چالش بکشید و حرفم را لحظه ای گوش فرا دهید و باور کنید که این مچبند سبز فقط نماد یک "خواست" بزرگ است ، خواستهء جماعتی که نباید توجهی بهشان کرد ، باید چشم بر بودنشان بست و تمسخرشان کرد ، گاهی جو زده خطابشان کرد و گاهی فریب خورده و گاهی ... فرقی نمی کند چه بنامیشان فقط نباید به سخنانشان گوش فرا دهی تا مبادا سخن از حقیقتی بشنوی که در درون خود به آن اذعان داری ، تا مبادا حرفی بشنوی که تمام صداقت پوشالی ترسیم شده از بین برود ، تا مبادا دنیای زیبایی که برایت ساخته اند خراب شود، تا مبادا همه باورهایت نقش بر آب شود .

کمتر از یک هفته باقیست تا همه این حرف و حدیث ها پایان یابد ، آنچه در چهار سال دیگر پیش رویمان است جزئی از سرنوشتمان خواهد بود سرنوشتی که متعلق به خودمان می دانیم و متکبرانه از تسلط بر آن سخن می رانیم ، اما ناباورانه در سلطه دیگران اسیرش میبینیم. اعتراضی نخواهم داشت انگار هر حکمی را که صادر می کنید باید گردن نهاد ، اما این گردن نهادن هیچگاه باور کردن حکمتان را معنا نخواهد داد و هرگز در جهتی غیر از خواسته هامان حرکت نخواهیم کرد حتی اگر هزینه های گزافی برایمان داشته باشد ، حال که از دید شما محکومیم پس با تمام اختیار عصیان خواهیم کرد بر سرنوشتی که برایمان رقم میزنید تا لااقل اندیشه مان تا ابد رها باشد.

گیرم که در باورتان به خاک بنشستم

و ساقه های جوانم از ضربه تبر هاتان زخم دار است

با ریشه چه میکنید؟!

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های بنشسته در آشیان چه می کنید؟!

گیرم که می زنید؛

گیرم که می برید؛

گیرم که می کشید؛

با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟؟!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 2:10  توسط فاطمه.م | 

"حالا چرا موسوی؟ " این اولین حرفیه که با دیدن مچبند سبزم ازم می پرسن اما دیروز به نبردی دعوت شدم که ازم می خواستن به سوال دیگه ای جواب بدم." چرا احمدی نژاد نه؟ " نبردی پیش برده به حساب می اومد بدون تعلل قبول می کنم و از شش نفری که جلوم علم شدن می خوام که شروع کنن و بگن چرا احمدی نژاد آره تا منم بگم چرا نه؟ اما قبول نمی کنن و همه اتفاق نظر دارن که من شروع کنم ، قبول میکنم.(یه توضیح که کمترین مدرکی که در جمع شش نفره بود دیپلم پشت کنکوری بود )

میگم با توجه به جریانی که با روی کار اومدن احمدی نژاد میخواد در قدرت ابقا بشه و جریان اصلاح طلبی که حامیشم همچنان در انزوا خواهد ماند ، میگن ببین زیر دیپلم حرف بزن ما با حزب و این حرفا کاری نداریم. خوب از تورم میگم که 25% شده میگن میبینی ما عدد مدد یادمون نمیمونه میخوای سوء استفاده کنی ؟ میگم خوب این مقایسه رو میتونین بکنین که چهار سال قبل همین تورم که ازش سر در نمی آرین 12%بوده الان شده 25% یعنی دو برابر ، یعنی همه چیز گرون شده و قدرت خریدمون کم شده میگن نه ! کی گفته ؟ چیزی گرون نشده . میگم خوب برا صندوق ذخیره ارزی چی دارین که بگین اونو که در تلویزیون ملی مون هم گفتن ، میگن خوب پول اونو صرف همین انرژی هسته ای کرده که برامون یه افتخار شده (این ادعا در نوع خودش بی نظیر بود حتی خود آقای احمدی نژاد هم همچین استدلالی شاید به نظرش خطور نکرده)میگم اصلا اینا رو بی خیال بشین سهمیه بندی جنسیتی دانشگاه رو بگین که همین چند روز دیگه دختر... می خواد کنکور بده اگه قبول نشه مسئول مستقیمش رئیس دولت هست میگن خوب اون یه چیزی گفته مجلس چرا قبول کرد(!!!) میگم لایحه حمایت از خانواده رو چی میگین ، میگن مجلس که نذاشت ، میگم به فرض می ذاشت ، میگن خوب این یه مورد رو کنار بذار . (یه نیم نفسی میکشم)

اینجای بحث بودیم که پسر ... م آه بلندی کشید و گفت " خدایا دوره بعدی احمدی نژاد رئیس جمهور نشه " با شادمانی از اینکه بالاخره نظر یکی برگشت و یک حامی به جمع... که ادامه داد " این جماعت (با اشاره مستقیم به من) لیاقت مردی چون احمدی نژاد را ندارند". جای هیچ حرفی نبود فقط از ته ته دلم گفتم خدایا " آمین"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 2:4  توسط فاطمه.م | 

فرصت باور نکردنی ای برایم دست داده تا چند کلامی با شما زن برتر ایرانی سخن بگویم ، نه قرار بر تملق نیست که این نه جای تملق است و نه فرصت آن.تنها اسم شما کافیست که من با غرور جلوی همه بی انصافی ها سینه سپر کنم ، تنها افکار شما است که زبان من و امثال من را گویای حقایق می کند. می خواهم در این فرصت کوتاه همه حرفهایم را بگویم ،می دانم نشدنی است ، نمی شود همه حذف شدن ها و نادیده انگاشتن ها و نا عدالتی ها را در چند جمله خلاصه کرد ، نه ، نمی خواهم حرفهایم را تلخ کنم با وجود همه تلخی هایی که صبح تا شب سر می کنیم نباید از این اولین فرصت دست داده بد استفاده کنم ، بدی ها را همه می دانیم ، همه زندگی میکنیم ، و متاسفانه همه گردن نهاده ایم ، من امروز با بدی ها و بی عدالتی ها کاری ندارم. امروز سخن من تنها بوی امید دارد ، امید به پیروزی مردی که متفاوت تر از همه پا به میدان گذاشته است ، می گویم متفاوت تر از همه و شاید ایه همه خود خاتمی بزرگ را نیز شامل شود . ما امروز به آمدن مردی دلبسته ایم که به همراهی همسرش پا به میدان سیاست گذاشته است، همسری که راه فکری اش را خود بر گزیده و همه راه ها را در نوردیده است.

خانم دکتر رهنورد ، هیچ شکی نیست که این چهار سال گذشته بر ما اوج انحطاط فکری ای بود که با لاخص در مسائل و امور زنان و دختران حاکم بود اما می خواهم از قانونی بگویم که دست دولتمردان را اینچنین باز گذاشت و پشت زنان سرزمینم را خالی کرد .مطمئنا همه انانی که بر طبل حمایت از میر حسین موسوی می کوبند انتظار معجزه ندارند ، قرار نیست موسوی حکم منجی را برایمان داشته باشد .

جناب آقای موسوی، سرکار خانم رهنورد ، ما منتظر تغییری در زندگی اجتماعی – فرهنگی مان هستیم، ما منتظر شخصی هستیم که این پوسته سیاه و ضخیم انحطاط را بشکند ، احساس امنیت زنان سرزمینم تنها زمانی است که پشتوانه قانونی داشته باشد و بودن اجتماعی اش تنها و تنها مشروط به بودن خود خودش باشد .

با چنان یقینی پا به میدان حمایت از میر حسین موسوی گذاشته ام که حتی تصور اینکه چیزی غیر از خواسته ام رخ دهد ممکن نیست اما نمی خواهم این فرصت دست داده را محال اندیشی نکنم،سرکار خانم رهنورد اگر فردای 22خرداد آنی نشد که می خواهیم در عوض شما آنی باشید که انتظارش می رود ، فعال تر از قبل عمل کنید ، بر درد های کشورم به خوبی واقفید پس همه کلامم این است که زنان سرزمینم را و همه ما را فراموش نکنید.

جناب آقای موسوی ؛ قانون ، عدالت ، آزادی و همه ما منتظر شخص شما خواهیم ماند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 1:55  توسط فاطمه.م | 

"دیدن مشکلات مردم از نزدیک و از بین بردن فاصله بین مردم و مسئولین " یا " هزینه های هنگفت   سفر ها و مغایر بودن با کرامت انسانی " و یا ... اینها همه حرف ها و حدیث های فراوانی است که در مورد سفرهای استانی رئیس دولت نهم وجود دارد، موافقان و مخالفانی که هر کدام از زاویه ای به آن می پردازند.اما به نظر من تنها جنبه مثبتی که شاید از دید موافقان تا به حال نادیده مانده است قضیه نامه نگاری به یک مقام بلند پایه کشوری هست که مردم از بزرگ و کوچک در نوشتن نامه و البته شیوه رساندن به دست مخاطب آموزش می بینند.

در سفر اخیر آقای احمدی نژاد به شهرمان من نیز مبادرت به نوشتن نامه ای به ایشان کردم اما در رساندن به دست ایشان نا موفق بودم و انتشار این نامه را در این مجال تنها راه شنیدن حرفهایم _ولو مخاطبانی غیر از جناب آقای رئیس جمهور_ دانستم.

با سلام خدمت رئیس جمهور مردمی و محبوب

عرض خسته نباشید

جناب آقای احمدی نژاد رسم است که جوانان در نامه شان خطاب به جنابعالی از دردهایشان می نویسند از بیکاری که مدتهاست گریبان گیرشان شده ، از بی پولی و در خواست وام و یا از مشکلات ازدواج و این قبیل مسائل ، با اینکه من خودم را از این جوانان مستثنی نمی دانم اما نمی خواهم تکرار مکررات بکنم و خواسته ای دیگر از شما دارم و البته با روحیه ای که از شما سراغ دارم تقریبا از توجه تان به این مسئله واقف هستم.

عدالت و برابری ، عزت و سر افرازی ، آزادی ، مردم سالاری ، کرامت انسانی ، قانون مداری و ... اینها همه واژه هایی هستند که در طول این چهار سال تعریف دیگری برایمان پیدا کرده اند از جنابعالی استدعا دارم باز تعریف دوباره ای از همه این کلمات داشته باشید و معانی پیشینشان را از فرهنگ لغت هامان منسوخ اعلام دارید  تا دیگر دانسته هایمان با آنچه که می بینیم در تضاد نباشد و چهار سال دیگری که احیانا شما بر سر کار ابقا خواهید شد مردم دچار مشکل  نشوند.امید آن دارم که رئیس جمهور عزیز دستورات لازم را به مراتب زیربط ابلاغ فرماید

من مرغ آتشم

شب را به زیر سرخ پر خویش می کشم

در من هراس نیست ز سردی و تیرگی

من از سپیده های دروغین مشوشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 3:7  توسط فاطمه.م | 

"کشور ایران مستعمره نمی شود" این اولین جمله فردی انگلیسی است که به ایران آمده بود تا شرایط را محک بزند او با دیدن اینکه مردم ایران از بزرگ و کوچک کتاب قرآن را از بر و به آن روانی می خوانند متعجب شده بود و اذآن داشته بود مردمانی که همچون کتابی را از بر می خوانند هرگز مستعمره نمی شوند ، اما این سخن از جانب اهل فن مقبول نمی افتد و او را دوباره به سرزمین ایران می فرستند تا ببیند مردمان ایران از همان قرآنی که از بر می خوانند چقدرش را به کار می بندند، فرد مذکور با کمی تامل در می یابد که مردمان این سرزمین به عادت و از سر اجبار مسلمانی فقط به ردیف کردن کلماتی عربی که هیچ از آن سر در نمی آوردند مشغولند ، فرد انگلیسی با مشاهده همچین اوضاعی به کشورش باز می گردد و اعلام می دارد که جماعتی که من دیدم تحت استعمار در آوردنش کوچکترین کاری است که می توان کرد.نمی دانم این داستانی که نوشته ام چقدر صحت دارد اما قصدم از نوشتن این داستان در همچین مجالی بیشتر بر میگردد به سریال حضرت یوسف که پر بود از پاورقی هایی از قرآن که انگار فقط برای کارگردانش نازل شده بود، داستان حضرت یوسف که در قرآن از آن به نیکی یاد شده ما را فقط در گیر ماجرای عشق زلیخا کرد و ما با چه آب و تابی به تماشای آن پرداختیم موضوعی که در خود قرآن به چند آیه خلاصه می شود.تاسف انگیز ترین جای داستان هم مواردی بود که فرشته خدا بر یوسف نازل می شد ، بی شک باید عین جملات فرشته خدا در قرآن می بود تا نویسنده حق چنین برداشتی را از موضوع می کرد اما متاسفانه بارها دیدیم که این موضوع به هیچ وجه رعایت نشد یک نمونه آن جایی است که فرشته به یوسف امر می کند زلیخا را به همسری برگزیند.

اینکه فقط قرآن را می خوانیم و قبول کرده ایم که دیگران برایمان مفسر باشند  بزرگترین جفاییست که یک مسلمان می تواند در حق خود بکند .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:34  توسط فاطمه.م | 

همه کم و بیش از اتفاقاتی که دیروز در ژنو افتاده مطلع شده اند مخصوصا با تحلیل های بسیار جالبی که رسانه ملی مان انجام داد و البته در کنار آن روزنامه ها و روشنفکران نیز در انعکاس این خبر کوتاهی نکرده اند. اما من نمی خواهم به نوشتن از دیروز بپردازم چون همه چیز به عینه عیان بود اما تنها یک جمله رئیس جمهورمان من  را یاد حکایتی آورد که نمی دانم چقدر به جمله ایشان مربوط می شود که نمی توانم حکایت را فراموش کنم.

رئیس جمهور:" من در حال تهیه یک برنامه برای مدیران جهان هستم که در آن به صورت کامل راهکار های جمهوری اسلامی برای مقابله با این بحران (بحران اقتصادی اخیر) را تشریح کرده ام و این نامه به زودی ارسال می شود."(اعتماد_88/02/01)

و اما حکایت : روزی گنجشکی به پشت و پا به طرف آسمان خوابیده بود از او علت این چنین خوابیدن را پرسیدند و گنجشک در جواب گفت با پاهایم دنیا را نگه داشته ام.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 12:7  توسط فاطمه.م | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
حجم انبوهی از نا ملایمتی های زندگی ام را با نوشتن می کاهم و امید آن دارم که خواندن حرف هایم حس همانندی برای خواننده آن داشته باشد.
اینجا کنج خلوت دختریست که دغدغه ها و خواسته های بسیاری دارد، هم برای خود و هم برای مردمش و صد البته قصد آن ندارد با حرف هایش کسی را از خود برنجاند .
مدت ها بود که نوشته هایم سر انجامی جز مچاله شدن نداشته اند تا اینکه هم آوا مامنی برایشان شد و این خانه فقط حکم کنج خلوتی خواهد بود که همیشه محتاج به آن بوده ام.

پیوندهای روزانه
فلسفه خلقت–علی شریعتی
مطالب پیشین در هم آوا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
پیوندها
روزنامه اعتماد
خبر نامه امير کبير
تغییر برای برابری
انجمن اسلامی شهرکرد
دکتر علی شریعتی
هم آوا
اعتراض
مسیح علی نژاد
میر حسین موسوی
یاری یول
موج سوم
پویش دانشجویی حمایت از مهندس موسوی
ققنوس
به سوی 8 مارس
پرنده خارزار
بازنده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی

long live women's liberation

زنده باد آزادی زن


[blogtitle] mowj.ir
موج سبز آزادي

 
جنبش بزرگ وبلاگی حامیان مهندس میرحسین موسوی

long live women's liberation

زنده باد آزادی زن


[blogtitle] mowj.ir
موج سبز آزادي